عشق جا در سینه‌های تنگ پیدا می‌کند   جای خود را این شرر در سنگ پیدا می‌کند
با سبک قدران نمی‌گردد طرف تمکین عشق   کوهکن از بیستون همسنگ پیدا می‌کند
نیست جان پاک را چون بیقراری صیقلی   آب چون مانداز روانی زنگ پیدا می‌کند
آرزو در طبع پیران از جوانان است بیش   در خزان هر برگ چندین رنگ پیدا می‌کند
می‌شود از خط دل سنگین خوبان چرب نرم   عذرخواه از مومیایی سنگ پیدا می کند
هر که دارد ناخن مشکل گشایی چون نسیم   در گلستان غنچه دلتنگ پیدا می کند
باش با نان تهی قانع کز الوان نعم   آرزو گلهای رنگارنگ پیدا می کند
غافلان را پرده غفلت بود در آستین   پای خواب آلود عذر لنگ پیدا می‌کند
در کلام عاشقان هم ربط پیدا می‌شود   نغمه بلبل اگر آهنگ پیدا می کند
آن که جنگ او بود شیرین تر از حلوای صلح   بی سبب تقریب بهر جنگ پیدا می کند
نیست خوبان را به از شرم و حیا گلگونه ای   شیشه حسن از باده گلرنگ پیدا می کند
نیست صائب فکر روزی عاشق دیوانه را   دانه خود کبک مست از سنگ پیدا می کند
    صائب تبریزی
ای اشک آهسته بریز که غم زیاد است   ای شمع آهسته بسوز که شب دراز است
امروز کسی محرم اسرار کسی نیست   ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست
هر مرد شتر دار اویس قرنی نیست   هر شیشه‌ی گلرنگ عقیق یمنی نیست
هر سنگ و گلی گوهر نایاب نگردد   هر احمد و محمود رسول مدنی نیست
بر مرده دلان پند مده خویش نیازار   زیرا که ابوجهل مسلمان شدنی نیست
با مرد خدا پنجه میفکن چو نمرود   این جسم خلیل است که آتش زدنی نیست
خشنود نشو دشمن اگر کرد محبت   خندیدن جلاد ز شیرین سخنی نیست
جایی که برادر به برادر نکند رحم   بیگانه برای تو برادر شدنی نیست
صد بار اگر دایه به طفل تو دهد شیر   غافل مشو ای دوست که مادر شدنی نیست
    مولانا، غزلیات شمس تبریزى
حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانه‌ای   گفت: یا آب است، یا خاک است یا پروانه‌ای!
گفتمش احوال عمرم را بگو، این عمر چیست؟   گفت یابرق است، یا باد است، یا افسانه‌ای!
گفتمش اینها که میبینی، چرا دل بسته‌اند؟   گفت یا خوابند، یا مستند، یا دیوانه‌ای!
گفتمش احوال جانم را پس از مردن، بگو؟   گفت یا باغ است، یا نار است، یا ویرانه‌ای!
    ابوسعید ابوالخیر