مرا جواب می‌کند! سکوت چشم‌های تو   و باز تنگی نفس و باز هم هوای تو
دوباره می‌زند به این، سر جنون گرفته‌ام   دوباره انقلاب من دوباره کودتای تو
    استاد شفیعی کدکنی
ز دریچه‌های چشمم نظری به ماه داری   چه بلند بختی ای دل که به دوست راه داری
به شب سیاه عاشق چکند پری که شمعی است   تو فروغ ماه من شو که فروغ ماه داری
بگشای روی زیبا ز گناه آن میندیش   به خدا که کافرم من تو اگر گناه داری
من از آن سیاه دارم به غم تو روز روشن   که تو ماهی و تعلق به شب سیاه داری
تو اگر به هر نگاهی ببری هزارها دل   نرسد بدان نگارا که دلی نگاهداری
دگران روند تنها به مثل به قاضی اما   تو اگر به حسن دعوی بکنی گواه داری
به چمن گلی که خواهد به تو ماند از وجاهت   تو اگر بخواهی ای گل کمش از گیاه داری
به سر تو شهریارا گذرد قیامت و باز   چه قیامتست حالی که تو گاه گاه داری
    شهریار
آن‌قدر مرا با غم دوریت نیازار   با پای دلم راه بیا قدری و بگذار
این قصه سرانجام خوشی داشته باشد   شاید که به آخر برسد این غم بسیار
این فاصله تاب از من دیوانه گرفته   در حیرتم از این همه دل‌سنگی دیوار
هر روز منم بی‌تو و من بی‌تو ولاغیر   تکرار ... و تکرار ... و تکرار ... و تکرار ...
من زنده به چشمان مسیحای تو هستم   من را به فراموشی این خاطره نسپار
کاری که نگاه تو شبی با دل ما کرد   با خلق نکرده ست؛ نه چنگیز، نه تاتار!
ای شعر، چه می‌فهمی از این حال خرابم؟   دست از سر این شاعر کم‌حوصله بردار
حق است اگر مرگ من و عالم و آدم ،   بگذار که یک‌بار بمیریم؛ نه صدبار !
تصمیم خودم بود به هرجا که رسیدم ؛   یک دایره آن‌قدر بزرگ است که پرگار
اوج غم این قصه در این شعر همین‌جاست:   من بی‌تو پریشان و تو انگار نه انگار ...
    رویا باقری
هر سو که با هزار کرشمه خرام تست   صد دل فتاده پیش به هر نیم گام تست
وه آن تویی و یا مه گردون و یا خیال   کاین چیست موی بافته، گویی که دام تست
جانم فدای زلف تو آندم که پرسمت   ماهی که گاه گاه به بالای بام تست
خود را ز تو سلام کنم زان همی زیم   میرم ازین گمان نبرم کاین سلام تست
مستی گرم تمام بسوزد عجب مدار   زینسان که دل به پختن سودای خام تست
چون می‌کشی مرا ز کف خویش بیش ازین   یک جرعه‌ای بریز که ای کشته شام تست
خونم نگین نگین که فرو می‌چکد ز چشم   بر هر نگین ز کلک وفا نقش نام تست
جانی که هست در کف اندیشه‌ها گرو   بر رخ ز خون قباله نوشتم که نام تست
خسرو که هندوانه سخن کج کج آورد   یک خنده کن وظیفه او، چون غلام تست
    امیر خسرو دهلوی
تا کنون دیوانه‌وار اسم کسی بوسیده‌ای   نیمه شب در آینه با خنده‌اش خندیده‌ای
چشم بر در، خنده بر لب، اشک هم در دیدگان   سالها با یاد او با ساز او رقصیده‌ای
راستی پیش آمده با ترس از دست دادنش   همچو طفلی از نبود مادرش ترسیده‌ای
اولین دیدار مانده خاطرت یک روز خوب   باز هر هفته به یادش در سماع چرخیده‌ای
با خیال اولین دیدار او عصری قشنگ   صبح‌ها با فکر آن عصر قشنگ بالیده‌ای
من نمی‌دانم چنان لیلای مجنون‌کش شدی   یال او را از هوا از آینه، باد صبا پرسیده‌ای
    نظامی گنجوی