خواب دیدم قیامت شده است. هر قومی را داخل چاههای عظیم انداخته و بر سر هر چاهی نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاه ایرانیان!

خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم:

عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‌اند؟

گفت: می‌دانند که ما چنان مشغول خود هستیم که ندانیم در چاله‌ایم یا چاه.

پرسیدم: اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند؟

گفت: گر کسی از ما فیلش یاد هندوستان کند خودمان بهتر از هر نگهبانی لنگش را بکشیم و او را به ته چاه باز گردانیم...

عبید زاکانی

ای عزیز! عمر را به نادانی به آخر مرسان، بیاموز و بیاموزان.

علم اگر چه دور باشد بطلب. کم گوی و کم خور و کم خفت باش. در سختی‌ها صبر پیشه گیر. بر شکسته و بریخته و گذشته افسوس مخور. به آنچه در دست داری شادمان باش و آنچه از دستت رفت غم و دریغ مخور. در سخن صواب اندیش باش. کس را به افراط مگوی و مستای، اگر چه زبان افتد. از برای اندک چیزی خود را بیقدر مکن.

اگر صلح بر مراد نرود، آماده جنگ باش. کاری که به صلح بر نیآید، دیوانگی در او بباید. بر اندک خود قانع مباش. در مهمات ضعیف رأی و سست همت باش. حرمت به از مال دان. از آموختن علم و پیشه عار مدار. جمع مال را اقبال دان و خرج ناکردنش را ادبار.

روزه تطوع، صرفه نانست، نماز تهجد، کار پیرزنان است، حج کردن، تماشای جهانست، نان دادن کار جوانمردان است، دلی بدست آر که کار آنست.

اگر بر روی آب روی خسی باشی و اگر به هوا پری مگسی باشی، دلی به دست آر تا کسی باشی.

مناجات و مقالات خواجه عبدالله انصاری